![]() |
دستان كوچك
بيا و دستان كوچك كودكانه ات را در دستانم بگير تا گرمت كنم ...
بيا تا در كوچه پس كوچه هاي شهر، همبازي داغدار گرد و غبار زمانه شويم ...
بيا اي كودك خفته در روياي شاد ...
بيا و با هم گرم تر از نان داغ محله اعيان نشين شهرمان، دور آتش تخته پاره ها گرم شويم...
اينجا مال توست... اين قلب سرشار از سخنم جا پاي توست.
(في البداهه ای تقديم به همه ي دخترها و پسرهاي كشورم كه اشك چشمانشان قلبم را مي لرزاند)
هوس دل
حلقه اي در گرداب دلم گرفتار آمده انگار و ناي رهايي ندارد امشب.
چراغي مي طلبد كه اين ظلمت شكند و رها تر از چلچله ها سير آسمانها كند ، بيا و امشب درهم شكنيم اين طرح و دل را به صفاي نقش جديدي، حجله نشينِ يار كنيم.
بغض رنجور دل را وا كنيم تا برهد از گرداب درون ... آه كه امشب ميل يك دشت پرستاره كرده ام ... پيراهن ناشكيب شب اينك به نور ماهتاب زيبا تر از هميشه بر زمين فخر مي فروشد ...
شايد اين دل هوس بوسيدن يك تار نور كرده، شايد دستهاي او ناي پاي من باشد ...
شايد بهاي دل بهانه گيرم ...
شايد هم باراني ترين فصل عمرم در سجده گاه نياز را رقم زند.
(في البداهه اي ديگر در سجده گاه عشق و مهتاب)




