تبليغاتX
ساعت عاشقی

اینجا آوردگاهی از حس دلدادگی به مهدی زهرا است

دستان کوچک و هوس دل


دستان كوچك
بيا و دستان كوچك كودكانه ات را در دستانم بگير تا گرمت كنم ...
بيا تا در كوچه پس كوچه هاي شهر، همبازي داغدار گرد و غبار زمانه شويم ...
بيا اي كودك خفته در روياي شاد ...
بيا و با هم گرم تر از نان داغ محله اعيان نشين شهرمان، دور آتش تخته پاره ها گرم شويم...
اينجا مال توست... اين قلب سرشار از سخنم جا پاي توست.
(في البداهه ای تقديم به همه ي دخترها و پسرهاي كشورم كه اشك چشمانشان قلبم را مي لرزاند)

هوس دل
حلقه اي در گرداب دلم گرفتار آمده انگار و ناي رهايي ندارد امشب.
چراغي مي طلبد كه اين ظلمت شكند و رها تر از چلچله ها سير آسمانها كند ، بيا و امشب درهم شكنيم اين طرح و دل را به صفاي نقش جديدي، حجله نشينِ يار كنيم.
بغض رنجور دل را وا كنيم تا برهد از گرداب درون ... آه كه امشب ميل يك دشت پرستاره كرده ام ... پيراهن ناشكيب شب اينك به نور ماهتاب زيبا تر از هميشه بر زمين فخر مي فروشد ...
شايد اين دل هوس بوسيدن يك تار نور كرده، شايد دستهاي او ناي پاي من باشد ...
شايد بهاي دل بهانه گيرم ...
شايد هم باراني ترين فصل عمرم در سجده گاه نياز را رقم زند.
(في البداهه اي ديگر  در سجده گاه عشق و مهتاب)


نویسنده : سفر کرده
تاریخ :
زمان :
چند دلنوشته ی دیگر
| ادامه مطلب...

دو دلداده...
روزها مي بينم كه دستي بر شمع پروانه مي يازد و هر دم به خموشي اش رأي دارد،
جان سختانه نفس در سينه مي گردانم.
نمي داني چه حسي دارد، ديدن اينهمه دست بر فراز پروانه!
شايد رمق از بالهايش رخت بربسته
شايد دمق از روزهاي سرمستي است.
شمع كه تا سحر دوام نمي آورد جانم،
تو چرا مي سوزي در اين قصه؟
ماجراي اين دو دلداده دراز است، حكايت تلخ و شيرين شبهاي بي مهتاب است.
كاش بشكند آن دستانِ چشم سپيد كه از قفا دشنه به پيكر شمع زدند.
اينجا اما ... قصه دراز است جانم.


 

به بهانه ي تو ...
گفتم نامه نويسم از دلي تكيده و لرزان براي تو كه آسمان مأوايي و گشاده دست ... اما قلم نايي نداشت و دل صفايي.
جانانه ي من ... رضا جان؛ صفاي عشق تو رود زلال نگاهت را ارزاني ام مي كند، اين هبه را از من دريغ مكن.
نه من لايق نامه نوشتنم و نه مي توانم، دستهاي پاكت را برايم به دعا، بر آستان ربوبي بالا گير و واسطه اي از لطف بيكرانش باش.
يا رضا جان! فداي يك لحظه نفس كشيدن نازت


 

دانه ها...
گل ها رقص کنان، قاصدکان می خوانند
باد با وزوز خود ناز کنان بر شانه های گندمزار، خبری می آورد از آسایش میهمانان جدید.
صدای مترسک از میان باغ برخواست؛ ...باغبان!  بیدار شو...گنجشک ها دانه های ایمان را بردند، و آنسوتر کلاغ ها.
بیچاره در گِل وامانده، نازِ شصتِ گنجشک ها
نان امسال مرغوب نیست، شکم کلاغ ها آباد.
تنورها حتما دلتنگ خواهند شد؛ و سبویِ رویِ سرِ زنانِ شادِ روستایی ...
دانه های ایمان ... کلاغکان راسخ ... گنجشک های ناز صحرا ... همه چیز بر مدار نظم است.
کجای تنورهای ما ترك برداشته؟
حاصل پلکهای سنگین...
گندمزار بی ایمان.   

بقیه در ادامه مطلب ...


نویسنده : سفر کرده
تاریخ :
زمان :
می دانی ... می دانم


مي داني در پرگار آفرينشت كجايم؟
مي داني در گردونه ي عشقت كجايم؟
مي داني نفسهايم بغض آلود تمناي تو شد؟
مي داني لحظه هايم در زمزمه هاي تو رنگ باخت؟
مي داني سحرگاه به افق شرعي تو شريعت را نفس كشيدم؟
مي داني به جرأتي كه به من دادي صدايت كردم؟
مي داني چرا اينجا تنهاترين تنهايي ها را از پاي درآوردن سخت است؟
مي داني ؟
مي داني؟
مي داني چه سان بايد گريست كه لبيك شنيد؟
مي دانم كه شنيدن از يادم رفته ... مي دانم كه صدايم خاموش است، مي دانم.
مي دانم كه جرأتم تويي و طوفان درون افزا هم تو.
مي دانم گردونه ات را گرداگرد عشق بنا كرده اي و من هنوز نا لايق... مي دانم.
مي دانم كه اين پرگار سرانجام روزي مرا هم در دايره ات جاي خواهد داد.
مي دانم
مي دانم
و به تو يقين دارم و در همين كودكي هايم، دوستت دارم.

نویسنده : سفر کرده
تاریخ :
زمان :
مست زندگي...


سلام
ساده ترین روز که نگاهم در لرزش صدا گره خورد، نگاهت بر لرزش شانه هایم سر می خورد و تا زیر بغض گلویم دستی از نوازش می کشیدی.
از اشک لبریز بودم و در مقابلت چه غمگین و شرمسار.
شانه هایم را می فشردی و لبخندت چه دردناک مرا در ندامت می غلطاند ... هزار بار از سیلی زدن هم بدتر.
تو چه بر سرم آوردی؟ چه کردی که چنین بی تو مهجورم و با تو مست زندگی؟
هرگز غروب نکن ... هرگز قلبم را از حضورت تهی مکن، خدای مهربانم؛ میهمان هماره ی وجودم باش.


:: برچسب‌ها: خدا, زندگی
نویسنده : سفر کرده
تاریخ :
زمان :
نامه اي به امام رضا(ع)


سلام آقا ... سلام
اينجا، در اين هياهوي بي انتها كه هر كس از نام تو سازي كوك مي كند و مي خواهد به شيوه اي در بازار رقابت از ديگران پيشي گيرد، نظر به بارگاه تو دارم.


يكي در خطابه و يكي در خط، يكي در طرح و يكي در نقش، يكي در هنر و ديگري در فرهنگ؛ خلاصه اينكه هر كس به نوايي و نوازشي سوي تو مي آيد و تو از جود و كرم سرشار تر از هميشه چون باران مي باري و عطا مي كني.


آقا ... اما اينجا دلي تنهاست كه تو را مي خواند بدون هيچ لذت رقابتي و هيچ ادعايي ... تو را مي خواند از عمق وجود، بدون اغراق، بدون ريا، بدون چشمداشت ... اما آقا! حاجتي كه اين فقير مي خواهد فقط در خانه خاندان شما هبه مي شود و بس.


نه شفاي جان مي خواهم و نه درمان تن ... نه كوه الماس مي خواهم و نه اوج مقام، نه كاخ مي خواهم و نه كوخ، دل تكيده ي من آقا! تنها يك حاجت مي خواهد و بزرگترين حاجت.


مهربانا! حاجتم چون سوسوي ستاره اي دوردست بر ايوان دلت به تماشاي شفاعت و اجابت نشسته، دست مرا بگير و نزد يگانه دادار جهان واسطه اي از نور و حضور باش.


آقا جان! عزيز فاطمه(س)؛ پاكي دامن و خلوص ايمان را بر اين فقير افاضه فرما و به سوي حق تعالي رهنمون، راهي كه انتهايش وصل الهي باشد و سعادت زندگاني، راهي كه رضايت خدا باشد و عروج الهي.


جانا! مي دانم كه اين حاجت، تمناي وسعت دل مي خواهد و پاكي نفس، به قداست معرفت و اوج ايمانت قسم، به لرزش اشك بر گونه هاي دل شكسته ام قسم، به حُسن و كرامت جوادت(ع) قسم، اي رئوف ... يا ثامن الحجج(ع) ... دست مرا بگير و به كوچه ساده ي خدا برسان.



:: برچسب‌ها: نامه اي به امام رضا, ع
نویسنده : سفر کرده
تاریخ :
زمان :
چند دلنوشته ی ناچیز


شعر ناب ...

شعر ناب حياتم در رگهاي هوا جريان دارد ...
با طيف نور، با روي ماهتاب، در آب جريان دارد ...
ترنم مستانه ي زندگي ... با نام او جان دارد ... نفس نفس عشق را بر بام من مي بارد و مي بارد ...
امروز چقدر حس روئيدن يك غزل دارم ...
نمي دانم شايد فصل پرواز چكاوك از شاخسار وجودم بر جعد گيسوي خداست ...
شايد هم نم نم باران هواي دلم را تر كرده ...
نمي دانم!

هفت سين خدا ...
از خویشتن خویش خارج شویم ... پای هفت سین خدا بنشینیم و خوشی سین های الهی تماشا کنیم.
عجب حالی دارد تمام سال را به نم نم باران لبخندش چترها را باز نکنیم.
چه حس زیبایی دارد این نزدیکی...
حالا خیس خیس شدم از بوسه هایش
بوسه های ناب خدا بر لبهای ذکر و دعا
کنار سفره ی هفت سین عشق
غرق تمنا
غرق لبخند مستانه

فاصله ها ...
كاش فاصله ها را از بين كودكي و امروزمان برداريم ...
كاش خنده ها را بر دل پير هديه كنيم و به جهان شادتر از اينها پاي نهيم...
زندگي سرشار از عاطفه هاست ... زندگي سرشار از بوي خداست،
زندگي سرشار از موج صفا در گيسوي بهاري زمزمه هاست.
كاش لبخند خدا هر روز تازه تر از بوي گل و ريحان، شامه هامان را شاداب كند.
اي خسته تنانِ خسته دل و بي سامان ... اينجا رهگذر عشق و صفاست ... زمزمه ي ذكر و دعاست ... كوفته بر در هر مشتاقي، هديه اي از بوي گل ياس و شقايق ها.
ناز كردن و چشم بر هم زدن اينجا خنجري از جنس بلاست ...
آغوش گشاي اينجا، كه مكان، مكانِ رقص و سما در دستان خداست.
آه نمي دانم قلمم مست شده ... اينچنين رم كرده و عرصه ي كاغذ را جولانگاه دل بي تاب ديده ... اي كاش بدانم امروز، از چه روي اينهمه شادابم.
راستي، اينجا هر لحظه وقتِ سماست... هر كه را ميل رقصيدن هست، دست بالا ببرد.
اينجا وقت دعاست ...
اينجا وقت خداست.


نویسنده : سفر کرده
تاریخ :
زمان :
از نام تو ...



امشب شعری از نام تو سرودم
با بوی دستان به مهر آغشته
بوی ریحان وجودت
بوی ساز کلامت
شعری از جنس آسمان صداقت
هر بیتش را به نگاه تو آویزان کردم و تو مهمان آسمان شدی
می دانم وزن گناهانم زیاد است
اما تو خوب پرواز می کنی ... هوای آن بالا خوب است
راستی همیشه مهرت بر ما می بارد ... ؟
می دانم که می بارد
ابیات شعر زندگی ام ... تویی
زمزمه های نابم تویی...
حالا می گویم سلام
ساده ... صمیمی ... بی ریا
اوج شعر من همینجاست
لای انگشتان دعای تو
باز هم سلام ...
فی البداهه ای از سر دلتنگی تقدیم به خدای مهربون و امام زمان (عج)

نویسنده : سفر کرده
تاریخ :
زمان :


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.